پیامبر مهربانی

باسنگ اورا می زدند وزمانی که خون از سروروی مبارکش میچکید، دعایشان می کرد ومی گفت: من برای رحمت مبعوث شده ام، پروردگارا هدایتشان کن اینها نمی دانند چه می کنند.
میلاد پیامبر مهربانی ورحمت مبارک باد

باسنگ اورا می زدند وزمانی که خون از سروروی مبارکش میچکید، دعایشان می کرد ومی گفت: من برای رحمت مبعوث شده ام، پروردگارا هدایتشان کن اینها نمی دانند چه می کنند.
میلاد پیامبر مهربانی ورحمت مبارک باد

عبدالرحمان بن عبدالله ، اظهار مى دارد:
در حال مسافرت ، در خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم . چشم به حمره اى ( پرنده اى همانند گنجشك ) افتاد كه دو جوجه با خود داشت . ما جوجه هايش را برداشتيم . حمره آمده ، در اطراف ما بال و پر مى زد. هنگامى كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مطلع گرديد فرمود: چه كسى نسبت به فرزند اين پرنده ، مرتكب خلاف شده ، فرزندش را به وى برگردانيد.

حضرت مسیح(ع)" در قرآن
در دین مقدس اسلام، اگر چه حضرت محمد(ص) نسبت به سایر انبیاء ازجایگاه و مقام بالاتری برخوردار می باشد، امّا در این دین تمامی پیامبران الهی، قابل تکریم و احترام هستند؛ چرا که آنان برگزیدگان پروردگار بوده اند و مسلمین موظّفند که به جمیع رسولان الهی محبّت داشته و آنها را محترم بشمارند.
در کتاب مقدّس مسلمانان، قرآن کریم، سرگذشت برخی از پیامبران الهی ذکر گردیده، از آن جمله است؛ سرگذشت زندگی حضرت عیسی(ع) که به طور اجمالی به آن می پردازیم:


عبارت بالا کنایه از رشوه دادن و به اصطلاح دیگر حق و حساب دادن است.در عصر صفویه بازار سبیل رونق زیادی داشت و سلاطین صفویه به علت انتساب به «شیخ صفی الدین اردبیلی» چون خود را اهل عرفان و تصوف می دانستند و به همین سبب لقب مرشد کامل را اختیار کرده بودند، لذا غالبا سبیل های چخماقی و کلفت می گذاشتند و مریدان و پیروانشان را نیز به این امر تشویق می کردند.

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر بروند و کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.همچنین از آن ها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزرا از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند!


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می كرد. یك روز او با صاحبكارخود موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و كار كردن و زحمت كشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا كردن زمان این استراحت می خواست تا او را از كار بازنشسته كنند.

روزی بود و روزگاری. خیاطی در شهری زندگی می کرد و برای مردم لباس می دوخت. او شاگردی داشت که بسیار با سیلقه بود و دوخت هایش، مثل استادش خوب و با دوام بود، اما از نظر سرعت به پای استادش نمی رسید. مثلاً لباسی را که استاد در یک هفته می دوخت، شاگرد در دو هفته تمام می کرد.
روزی شاگرد به استاد گفت: نمی دانم چرا سرعت کارم به اندازه ی تو نیست. دلم می خواهد بدانم کجای کارم ایراد دارد؟
استاد گفت: من در کارم رازی دارم که حالا به تو نمی گویم.
شاگرد گفت: چرا نمی گویی ؟





يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد.
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است.
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش .
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.
منبع: آیه های انتظار

قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی
اتفاق افتاد ه است وبه این صورت نقل کرده اند:
«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و
فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد
شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول
راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس
نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را
موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده
گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»
به
طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد،
زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل
و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری،
ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و
در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.
منبع:جهان نیوز

یکی از یاران امام حسن علیه السلام نقل می کند:
دیدم امام حسن علیه السلام غذا مىخورد و سگى مقابلش بود، هر لقمهاى که حضرت میل مى فرمود، لقمهاى نیز براى سگ مىانداخت، عرض کردم: اى فرزند پیامبر آیا این سگ را برانم ؟ فرمودند: رهایش کن. از خدا حیا دارم که طعامى بخورم و جاندارى مقابلم ایستاده باشد و نگاه کند و بـه آن غذا ندهم.


پسر بچهای بود كه اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبهای میخ به او داد و گفت هربار كه عصبانی میشوی باید یك میخ به دیوار بكوبی.
روز اول، پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید. طی چند هفته بعد، همان طور كه یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند، تعداد میخهای كوبیده شده به دیوار كمتر میشد. او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسانتر از كوبیدن میخها بر دیوار است ...
بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمیشد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند، یكی از میخها را از دیوار در آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخها را از دیوار
بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت
:
پسرم ! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی . اما به
سوراخهای دیوار نگاه كن. دیوار دیگر مثل گذشتهاش نمیشود.
وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی میزنی ، آن حرفها هم چنین آثاری به جای میگذارند. تو میتوانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است. منبع:سایت تبیان
هنگامي كه نمرود نتوانست با آتشي كه افروخت، ابراهيم(ع) را بيازارد و خود را در مقابل او عاجز ديد، خداوند فرشته ای را به صورت بشر به سوى او فرستاد كه او را نصيحت كند.
فرشته پيش نمرود آمد و گفت:

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
منبع:تبیان
حضرت يوسف(ع) پس از پشت سر گذاشتن مشكلات زياد فرمانرواى مصر شد. پدرش يعقوب سالها با رنج و مشقت فراوان، دورى و فراق يوسف را تحمل كرده و توان جسمى را از دست داده بود.
هنگامى كه باخبر شد يوسف فرمانروای مصر است، شاد و خرّم با يك كاروان به سوى مصر حركت كرد. يوسف نيز با شوكت و جلالى در حالى كه سوار بر مركب بود، به استقبال پدر از مصر بيرون آمد.
همين كه چشمش به پدر رنج كشيده افتاد، مى خواست پياده شود، امّا شكوه سلطنت سبب شد كه به احترام پدر پياده نشد و كمى بى احترامى در حقّ پدر كرد.
پس از پايان مراسم ديدار، جبرئيل از جانب خداوند نزد يوسف آمد و گفت:
يوسف! چرا به احترام پدر پياده نشدى؟! اينك دستت را باز كن! وقتى يوسف دستش را گشود، ناگاه نورى از ميان انگشتانش برخاست و به سوى آسمان رفت .
يوسف پرسيد:
اين چه نورى است كه از دستم خارج گرديد؟
جبرييل پاسخ داد:
اين نور نبوّت بود كه از نسل تو، به خاطر كيفر پياده نشدن براى پدر پيرت (يعقوب) خارج گرديد و ديگر از نسل تو پيغمبر نخواهد آمد.
نقل ازکتاب داستانهای بحارالانوار، جلد 4
منبع:آیه های انتظار
پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار
سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهینها تربیت شده و آماده شکار است اما نمیداند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخهای قرار داده تکان نخورده است.این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند.
روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟»
کشاورز که ترسیده بود گفت: «سرورم، کار سادهای بود، من فقط شاخهای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
منبع: تبیان


چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند.
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد. سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:
این زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های عشق مادرم هستند.
منبع: تبیان



گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد وبرمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خودرا پر از آب
می کنم وآن را روی آتش می ریزم !
گفتند :حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است !
و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که
خداوند می پرسد :

امام رضا "علیه السلام" فرمود: مردى از اشراف قبیله بنى تمیم بنام عمرو سه روز پیش از شهادت امیرالمۆمنین "علیه السلام" به حضور آن حضرت رسید و گفت: اى مولاى من تقاضا دارم داستان اصحاب رس را براى من تعریف کنید تا بدانم آنها در چه عصر و زمانى زندگى مى كردند و سرزمین آنها در كجا بوده است و پادشاه آنها چه كسى بوده است؟ آیا خداوند پیغمبرى براى آن قوم مبعوث فرموده و به چه علت آنها به هلاكت رسیدند؟
زیرا كه در قرآن كریم آز آنها نام برده شده ولى داستان زندگی آنها بیان نشده است.


جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی خوب خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری
که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم!
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی!
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز
"شیشه".اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته
و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن:
وقتی شیشه فقیر باشد،دیگران رامی بیندوبه آنهااحساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو
چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...
منبع:سایت تبیان