آرزو....
باز هواي سحرم آرزوست
خلوت و مژگان ترم آرزوست
شكوه ي غربت نبرم اين زمان
دست تو و روي تو ام آرزوست
خسته ام از ديدن اين شوره زار
چشم شقايق نگرم آرزوست
واقعه ي ديدن روي تو را
ثانيه اي بيشترم آرزوست
جلوه ي اين ماه نكو را ببين
رنگ و رخ و روي تو ام آرزوست
اين شب قدر است كه ما با هميم؟
من شب قدري دگرم آرزوست
حسِّ تو را مي كنم اي جان من
عزلت بيتي دگرم آرزوست
خانه ي عشاق مهاجر كجاست؟
در سفرت بال و پرم آرزوست
حسرت دل بارد از اين شعر من
جام ميي در حرمم آرزوست

شاعر:مرحوم احمد عزیزی